X
تبلیغات
حرفهای یواشکی

حرفهای یواشکی

روز دختر

روزم مبارک!

امروز روز من بود اما انقدر زمان ندارم که یه مطلب خوب بذارم. رییس برای من و دو همکار جدیدم به این مناسبت شیرینی داد و یه متن زیبا در مورد آفرینش خواند...

نمیدانم سال دیگه چه روزی روز من خواهد بود...

+ نوشته شده در  شنبه 17 مهر1389ساعت 17:32  توسط مهربان  | 

تکرار تکرار تکرار

الو سلام وقتتون به خیر ...
چندین روزه کارم همینه...
صبحها یه مسیر تکراری رو با عجله طی میکنم چون طبق معمول دیرم شده. روزنامه ی همیشگی رو میخرم و با رییس که همیشه با یه لبخند در رو باز می کنه سلام و تعارف هر روز رو می کنم و بازم مجبورم بشینم سر جام و آگهی ها رو زیر رو کنم و شروع کنم به تلفن زدن:( الو سلام وقتتون به خیر ...)  که بعدشم فایل بذارم رو فایل که بانکمون هی پرتر بشه و رییس ذوق کارمند فعالش رو بکنه.  بعدشم عصر با دعا و بدرقه ی رییس راهی خونه بشم و باز همون مسیر تکراری...

چندین وقته آلوده به این تکرار لعنتی شدم ... حتی غمها و دلتنگی ها هم رنگ تکرار گرفته. بیزارم از این رنگ کدرپی در پی. بیزارم از این کهنگی هر روزه. ششهام تمنای هوای تازه می کنند اما چه کنم که تنها می تونم گهگاهی با این صندلیه به تاریخ پیوسته روی تکرار همیشگی غلتی بزنم تا شاید غیرتی کنه و جریان پیدا کنه این آب راکد...

---------------------------------------------

برخیز و بازگرد وگرنه شبان من

بی تو پر از توالی تکرار تیرگی است...

                                                      حمید مصدق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مهر1389ساعت 14:12  توسط مهربان  | 

مرد خوب - مرد بد

صحنه اول: عصر در مسیر بازگشت به خانه

رو گرفتم و با قدم های کوتاه اما تند از کنار پیاده رو به سمت مترو میرم. سرم رو بالا میارم آقایی که از روبرو میاد بهم خیره شده آب دهنش رو به بیرون پرتاب میکنه و زمانی که از کنارم رد میشه صورتش رو نزدیک میاره و ادای ب.و.س.ه در میاره ...

صحنه دوم: عصر دو روز بعد در مسیر بازگشت

خسته ام و همین طور که تند و ریز کنار پیاده رو قدم بر میدارم به یکی از موتور سه چرخه های بازیافت میرسم که ورودی پیاده رو را گرفته جایی کوچک برای رد شدن وجود داره به محض اینکه میام رد بشم آقای به ظاهر متشخصی هم از روبرو میاد و برای لحظه ای با هم برخورد می کنیم ... انقدر بهت زده ام که ذهنم قفل کرده! عذر می خواد و رد میشه. من می مونم و حال خرابم. توی ذهنم بارها لهش میکنم و دائم بهش لعنت می فرستم ...

صحنه سوم: صبح توی اتوبوس در مسیر شرکت

دوباره دیرم شده و عجله دارم. به مترو که نزدیک میشیم بلند میشم میرم جلو که بتونم زودتر کرایه ام رو بدم و پیاده بشم. وارد قسمت مردونه که میشم طبق معمول بوی عرق و سیگار بینی را نوازش میده که البته خدا را شکر تو این مسیر خیلی ضعیفه/اتوبوس چند ترمز کوتاه داره و باعث میشه فرد پشت سری بهم برخورد کنه. یه خانومه. ازم عذر می خواد و میگه من پشت سرتون هستم. جلوتر میرم. اتوبوس که دور میزنه وارد ایستگاه بشه با اینکه گوشه ایستادم فرد پشت سریم بهم برخورد میکنه. احساس بدی بهم دست میده به خیال اینکه هنوز همون خانومه برمیگردم اما ...!!!

--------------------------------------------

رییس میگه امروز انرژی نداری! و من نمی دونم چه طور باید بهش توضیح بدم که همجنس های خودش توی مسیر تمام انرژیم رو میگیرن؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مهر1389ساعت 12:25  توسط مهربان  | 

ایکاش شاعر بودم!!!

ماه رمضان  امسال چیزی نبود جز انتظار بیهوده سحرها، بغضی گنده و تحمل تمام روز حالت تهوع! نمیدونم اونم سحرها منتظر بود یا نه ! اونم وسط روز از شدت دلتنگی بغض می کرد یا نه؟ اونم شب قدرها زار میزد یا نه؟
پارسال سحر شب قدر با اس ام اس التماس دعای من بود که شروع شد . از اردوی ماسال بود که میشناختمش! فرشته ای که یه غم بزرگ رو شونه هاش سنگینی میکرد. باقی سحرها هم اون به بهانه های مختلف اس ام اس می داد و تا چندین ساعت با هم صحبت می کردیم. اون تشنه­ی گفتن بود و من تشنه­ی شنیدن! تمام دعای شب قدرم یه تجربه­ی متفاوت بود و خدا هم کم نذاشت و یه آدم واقعاً خاص رو سر راهم قرار داد. اولین قرار رو روز بعد از عید فطر گذاشتیم و هر دو شدیم شوق رسیدن عید فطر! میدونستم دوستم داره باتمام وجود این رو احساس می کردم اما نمیدونم چه چیزی بود که باعث می شد نتونم باورش کنم

و حالا عید فطر رسیده ...

نوک بینی ام تیر میکشه اشک تو چشمام حلقه می زنه و به این فکر میکنم که ایکاش شاعر بودم!!!

--------------------------------------

...هر بار عشق رو تو دلم کشتم
پاهام شکست و شونه هام لرزید
بارون گرفت و خیس گریه ام کرد
حرفام پر شد از غم و تردید...

                                  میلاد تهرانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 شهریور1389ساعت 13:14  توسط مهربان  | 

برده که نیستم کارمندم!!!

ماجرا از این قراره که شنبه دوستان از دانشگاه عازم کرمانشاه اند و من باید بمونم و برای نون شب زن و بچه عرق جبین بریزم به دوستم که می گم می خوام برم میگه خیلی پرویی روت میشه اصلا اعلام کنی؟  ( آخه حقیقتشو بخواین هنوز یک ماهم از 12 روز مرخصی ام  نگذشته! اونم با همین دوستان اردوی لرستان بودم) میگم برده که نیستم کارمندم دوست دارم برم بگردم! تو هم افکار کهنه ات رو بریز دور! بعد هم نیشم رو تا بناگوش باز میکنم.
دنبال یه فرصتم که با رییس موضوع رو مطرح کنم که احتمال تعطیلی شنبه و یکشنبه خودش فرصت رو به وجود میاره. با مظلومیت خاصی بهش نگاه میکنم و ایشون هم خیلی قاطع میگن نه! مثل بچه هایی که به پدرشون اصرار میکنن، شروع میکنم چونه زدن که اردو ۱۵ روزه است اما من قول میدم که شنبه ی بعد سر کار باشم... اما اصلا فایده نداره . آخه قراره کار جدیدی رو تو شرکت شروع کنیم و روی نیروی بنده حساب شده!!! با دلخوری میگم که اگه تا آخر هفته­ی بعد کار هنوز شروع نشده بود چی؟ ایشون :هیچی هر جریمه ای که خواستی میپردازم.و من با کمال وقاحت: هیچ جریمه ای نمی تونه این موضوع رو جبران کنه! گاهی از این همه متوقع بودن خودم تعجب میکنم

حالا من موندم و یه آه بزرگ که چرا رئیس من افکار کهنه اش رو دور نمی ریزه!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 12:50  توسط مهربان  | 

انشاالله هر چی که خیره پیش بیاد!

خدایا!
حکمت قدمهایی را که برایم بر میداری بر من آشکار کن تا درهایی را که بسویم می گشایی ندانسته نبندم  و درهایی که برویم میبندی به اصرار نگشایم!

خیلی این دعا رو دوست دارم. خیلی وقتها به اصرار چیزی از خدا می خواهیم در صورتی که صلاح نیست و یا حتی ندانسته دست رد به سینه ی لطفی میزنیم که خیره! به خاطر همینه که میگن وقتی دعا می کنید بگید انشاالله هر چی که خیره پیش بیاد... انشاالله

+ نوشته شده در  شنبه 13 شهریور1389ساعت 13:20  توسط مهربان  | 

میشه حاج خانوم بود و عاشق شد!

هیچ کس فکر نمی کرد حاج خانومی که من باشم با یک پسر صمیمی بشم! دوستهای  آقام کم نبود. دوستهایی که همه جوره هوامو داشتند و دارند. اما هیچ کس فکر نمی کرد بخوام یه پسر رو به عنوان دوست صمیمیم انتخاب کنم. این بود که خیلی ها به اشتباه افتادند که آقا نامزدمه! هر چند اعتراف می کنم سوءاستفاده ها کردم از این سوءتفاهم ها!!!

نمی دونم چرا خیلی ها تو ذهنشون هم نمی گنجه میشه با یک پسر صمیمی بود بدون اینکه از خط قرمزها بگذری بدون اینکه پا روی اعتقاداتت بذاری! میشه! باور کنید میشه روحها با هم صمیمی بشن اما جسمت و نفست غریبه بمونه!
مطمئناْ اشتباه کم نیست این وسط. شک نکن پات یه جاهایی می لغزه! اما کافیه فقط یه نفس عمیق بکشی و برگردی سر خط! سخته. خیلی سخت اما همین سختیشه که خاصش میکنه!
نمیخوام ادعای پاکی کنم اما ما این دوستی رو تجربه کردیم. دوستی نابی که حتی باعث شد به خدایی که یه مدتی بود ازش فاصله گرفته بودم نزدیک بشم!
اما این تردید من بود که همه چیز رو خراب کرد! تردیدی که در نهایت به اون هم منتقل شد و هر دومون رو رنجوند...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

بهش گفتم اگه قرار باشه برام یه اسم انتخاب کنی اسممو چی میذاری؟ بدون مکث گفت مهربان! اسم دختر رویاهام... بعدها بود که فهمیدم دیگه فقط تو رویاهاش جا دارم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 شهریور1389ساعت 11:1  توسط مهربان  |